تبليغاتX
دیوار شیشه ای

نقل مکان!

سلام

 

به اطلاع دوستان عزیز می رسانم که از این به بعد این وبلاگ به ادرس جدید نقل مکان می کند.

با  تشکر از تمام دوستایی که تا الان قبول زحمت کردند و به وبلاگم سر  زدند.

 

برگی از پاییز

 

!! نوشته شده توسط مینا | 18:28 | دوشنبه چهارم شهریور 1387 •

کاش!

 

كاش دور از من نبودي....
آن وقت با صدايي رسا مي خواندمت.....
و تو مي آمدي
به دنياي تنهايي ام...
و دل تنهاي من را....
همدم ميشدي.....

 

!! نوشته شده توسط مینا | 9:52 | جمعه یکم شهریور 1387 •

-------

 

--------------------------------------

---------------------------------------------------

-----------

------------------.

----------------------!!!!!!!!۱


 

!! نوشته شده توسط مینا | 19:16 | چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 •

شک

 

و من
گاهی
به دستهایم شک می کنم
برای چیدن
سیب سرخی از نزدیک ترین
شاخه ی دم دست،گاهی
به قدمهایم اطمینان ندارم
برای پیمودن
راهی که
نه دور است
و نه سربالایی،
که صاف است و هموار،من
به ایستادن،
به تعلل،
به اینکه به جای دلهره ی رسیدن
سرگرم راه باشم،
دلبسته ام.


در پيشگاهت به نماز مي ايستم
و تمام ياد ها را از خاطرم به دست باد مي سپارم
كه تو بالاتر از همه يادهايي.
چشمانم را به تو مي دوزم و با آن
پلي مي سازم و به سويت روانه مي گردم.
« تويي كه بر فراز تمام باورها نشسته اي ».
به سويت مي آيم
تا اشك هاي دلتنگي ام را به درياي مهرباني تو پيوند دهم
و دستانم را به ستارگان آسمانت برسانم،
آنها را تك تك كنار زنم تا بيابم تو را اما نه تو را نمي توان ديد
تو را بايد احساس كرد درست مثل اين لحظه و هر لحظه اي
هنگامي كه چشمانم را مي بندم
تو تو را در قلبم مي يابم...
تو يكه تاز صحراي دلم هستي
و من تا آخرين صدا از اعماق باورها و عقايدم فرياد مي زنم:
« به تو سخت محتاجم

با تشکر از رهگذر

 

 

 

!! نوشته شده توسط مینا | 20:29 | سه شنبه هجدهم تیر 1387 •

سلام

...وقتی یه بچه ۷ ساله با حسرت می گه کاشکی بچه بودم ادم باید چه احساسی داشته باشه؟!

مصلما احساس خوبی نیست!

کاشکی منم بچه بودم!

بچه ها خیلی پاکن خیلی.

کاشکی منم بچه بودم٬کاشکی!

بزرگ که می شیم دیگه اونی که بودیم نیستیم فقط یه نقابیم.

 

!! نوشته شده توسط مینا | 20:15 | یکشنبه شانزدهم تیر 1387 •

!!؟؟

 

الان بیشتر از هر چیز دیگه ای به یه هم صحبت نیاز دارم ٬ حوصله موعظه و نصیحت هم ندارم فقط یکی که بشینه و گوش کنه چی می گم. و بعد بهم بگه باید چکار کنم.

نمی دونم هر چی فکر می کنم درگیری های ذهنم ۳ دسته هستند .

یکی مسایلی که می تونم توی خوانواده مطرح کنم. که اینا دیر و زود داره اما حل می شه.

دوم مسایلی که فقط به یه سری افراد خاص می تونم بگم. که بعضی وقت ها تا اون ادم خاص پیدا بشه ٬

که اکثرا هم نیست. داغونم کرده.

و سوم مسایلی هستند که فقط و فقط خودم می دونم و خدا. که داره دیوونم می کنه.

خیلی خوبه ادم یکی را داشته باشه که بتونه باهاش حرف بزنه٬ درد دل کنه. و مهمتر از اون اینکه ادم این

جسارت را داشته باشه که دردش را بیان کنه.

بعضی وقت ها ادمش هست جسارتش نیست و بعضی وقت ها بر عکس.

کاشکی منم یکی را داشتم.که که حرفام را می فهمید و م تونستم با هاش راحت صحبت کنم.


. خیلی حساس شدم. با یک کلمه بالا پایین گفتن تمام ذهنم به هم می ریزه. و واقعا روی تمام زندگیم اثر می ذاره.

فقط یه چیزی می دونم هر وقت این جوری می شم یه جوری ارتباطم با خدا قطع شده. این را صد در صد 

یقین دارم. بد جور ذهنم را به می ریزه.


زابل که بودم یه هم اتاقی داشتم اسمش زهره بود. یه دختر فوق العاده مومن ٬ چادری و فوق العاده مهربون.یه دسته گل بود.

ظاهرا یه ادم خشک و متعصب بود اما من که هم اتاقیش بودم می دونستم چقدر ماهه.

از نظر مالی در سطح بالایی نبودن اما اینقدر سخاوت داشت که هیچی به نظرش نمی امد.فکر نمی کنم از دوستام کسی را تا این حد دوست داشته باشم با اینکه یکی دو ماه فقط پیش هم بودیم. وجودش ارومم می کرد.

توی زندگیم شاید دو سه نفر باشن که وقتی بهشون فکر می کنم اشک توی چشمام جمع می شه. یکی از اونا زهره هست.

تا این حد که واقعا دلم می خواست جای اون باشم. توی این مدت هر وقت دلم تنگ می شد سرم روی شونه هاش بود.

احساس می کنم الان بیشتر از همه به اون نیاز دارم. کاشکی پیشم بود.

 

!! نوشته شده توسط مینا | 22:46 | شنبه هشتم تیر 1387 •

ساعت انتظار

این عکس را ازاینجا کپی کردم.

دلم خیلی تنگ شده. خیلی زیاد.

دلم می خواد خیلی چیزا بگم اما نمی شه...........

نگفتن ٬ و اینکه توی دلم نگه دارم خیلی اذیتم می کنه.

فقط همین:

دلم خیلی تنگه خیلی زیاد.

 

!! نوشته شده توسط مینا | 23:6 | یکشنبه دوم تیر 1387 •

...؟؟!

دچار یه جور حس گنگ و مبهم شدم!

خسته شدخ بس که نشستم و فکر کردک که چی پیش می اد و باید چه کار کنم!

ترجیخ می دم به جای اینکه بشینم و فکر کنم بشینم بسپارم به خدا و گذشت زمان!


*بنده خدا.....!

**دلم تنگه!هیچ چیزمون به ادما نبرده! چرا باید اینجوری باشه؟!!!

چرا................................!

 

!! نوشته شده توسط مینا | 10:12 | یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 •

 

خدایا دوست ندارم برم

اصلا حوصله دانشگاه را ندارم دلم می خواد مرخصی بگیرم ولی مامان می گه نه!

خیلی خسته هستم

کاش مهدی باهام بود.

خدا کنه مشکلی پیش نیاد

خداحافظ

 

!! نوشته شده توسط مینا | 8:11 | یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 •

                                  

                                 

بودن

گر بدینسان زیست باید پست٬

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه بن بست.

گر بدینسان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه٬

یاد گاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک!

                                                                                                            (احمد شاملو)

!! نوشته شده توسط مینا | 20:32 | جمعه دهم اسفند 1386 •

سلام

یکی می گه از پست هات هیچی نمی فهمم ٬یکی می گه اسم وبلاگت را بزار مجهولات٬ یکی می گه

بزار مجهولات به توان ۲۰  بزار نا معادله!

نمی دونم چرا اینجوری شده باور کنید خودم هم با اینجوری نوشتن راحت نیستم.اما خوب کاریش نمیشه کرد.

دیروز از دانشگاه که به مامان زنگ زدم گفت بیا اینجا! اخه من تنها بودم. دلم برای رضا و امیر عباس یه ذره شده بود.

برای حیاط خونمون اتاقم دو ماهی می شد نرفته بودم. خیلی خوشحال شدم.

در حیاط را که باز کردم دلم یه جوری شد.همه درخت های خونه هرس شده بود.

 رفتم مامان نبود بابا هم امیر عباس را برده بود دفتر.

اول زنگ زدم به بابا که امیر عباس را برام بیارن. دلم براش یه ذره شده بود. تا منو دید پرید توی بغلم و گفت عمه مینا!

چقدر ذوق کردم. کلی با هم بازی کردیم. کلی کلمه جدید یاد گرفته بود.

عمه مینا عمه لیلا.امیر عباس. عمو. مامان بابا اقا جون خانم جون حاجی خانم.دوست دارم. و............. خلاصه دامنه لغاتش رفته بود حسابی بالا.  

د. امیر عباس همه عروسک هامو ریخته بود کف اتاق . در را که باز کردم امد و سگ را برداشت و همونجوری که بهم نشون می داد می گفت هاپو هاپو!

توی اتاق که رفتم دلم یه جوری شد.هنوز صدای ویبره گوشیم که از  زیر بالش می امد توی گوشم بود.

اصلا باورم نمی شد که یه زمانی این اتاق چقدر دوست داشتم. باور کنید اصلا دلم نمی خواست توی اتاق بمونم وسایلم را زود گذاشتم و اومدم بیرون. بغض گلومو گرفته بود دلم می خواست زار بزنم. اما نمی تونستم راضیه بود.

تا شب خودم را با امیر عباس مشغول کردم. یه بارگی امیر عباس با سر زد توی بینیم خیلی درد داشت . ادم درد سستی نیستم و زیاد چیزی نمی گم اما بلاخره یه فرصت خوب بود تا بتونم یه کم خودم را خالی کنم.

اشکم در امد. بیچاره مامان و وحید فکر می کردند دارم از درد می میرم که کارم به گریه کردن رسیده.

خلاصه یه کم اروم تر شدم.

امیر عباس هم قربونش برم مرتب می امد بالای سرم و دست می کشید به موهام وبه قول خودش من را ناز می کرد.

اصلا دلم نمی خواست بیشتر بمونم فکر نمی کردم اینقددر روم اثر گذاشته باشه.

به بهانه جمع کردن وسایل امروز صبح  برگشتم.البته باید وسایلم هم جمع کنم چون شکر خدا کارام تقریبا درست شد و  یک شنبه عازم زابلم.

تنها دارم می رم. مامان هر کاری کرد که باهام بیاد گفتم نه اخه نمی تونن بشینن توی اتوبوس اونم ۲۱ ساعت!هواپیما هم فقط از اصفهان داره اونم روز جمعه ها که به کار من نمی خوره.

ادم ترسویی نیستم اما یه کم استرس دارم دلم می خواست بار اول با مهدی می رفتم اما مهدی رفته برای دفاع پایان نامه..

وحید هم اداره نظارت داره می اد.خلاصه هرکی به نحوی گیره.

تا خدا چی بخواد. اینم میسپارم دست خودش

امشب الهه داره می اد پیشم فکر کنم خیلی حرف داریم برای هم بزنیم.

باید برم یه کم خرید کنم اخه هیچی توی خونه نداریم.

اگه تونستم بازم می ام.

اما فکر نکنم چون دلم نمی خواد الهه بفهمه وبلاگ دارم.

تا بعد٬!

 

 

!! نوشته شده توسط مینا | 18:31 | پنجشنبه نهم اسفند 1386 •

                        

در کودکی

در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم!چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم!

فارغ از قضاوت های ارتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که می درخشیدم!

ان روزها میلیون ها مشغله دل گرم کننده در پس انداز ذهن داشتم!از هیات گلها گرفته تا مهندسی سگ ها٬ از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا معمای باران ها و ابر ها٬ از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار٬ همه و همه دل مشغولی های شیرین ساعات بیداری ام بودند!به سماجت گاو ها برای معاش٬زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر می شدم.

گذشت ناگزیر روز ها و تکرار یکنواخت خوراکی های حواس ٬توقعم را بالا برد!توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کردو این در دوران نو جوانیم بود!مشکلات راه مدرسه٬در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفش هایم به باران با همه عظمتش بد بین شوم و حفظ کردن فرمول مساحت ها٬اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد!هر چه بزرگتر شدم به دلیل خود خواهی های طبیعی و قرار داد های اجتماعی از فراغت ان روزگار طلایی دور و دور تر افتادم!

این روزها و احتمالا تا همیشه٬ مرثیه خوان ان روزها باقی خواهم ماند!تلاش می کنم به کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض مسموم زبان ٬ان همه حرکت و سکون را باز سازی کنم و بعضا"نیز ضمن تشکر و سپاس از هم نوعان زحمت کش ام که برایم تاریخ ها و تمدن ها ساخته اند گلایه کنم که مثلا" چرا باید کفش هایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذران سالم و ساده٬خود را در بحران های دروغ و دزدی دیوانه کنیم!

چرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی تجربه کنیم حال انکه ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم!در مقایسه با ان ظلمات سنگین و عظیم نبودن ٬بودن نعمتی است که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است!

بدبینی های ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست! فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما ٬هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد !منظومه ها می چرخند و ما را با خود می چرخانند!

ما٬در هیات پروانه هستی٬ با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم!برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد!یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست!اگر رد پای دزد ارامش و سعادت را دنبال کنیم سر انجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه چیز های تلنبار مربوط و نا مربوط را زیر و رو می کنیم ! به نظر می رسد٬انسان اسانسور چی فقیری است که چرخ تراکتور می دزدد ! البته به نظر می رسد!تا نظر شما چه باشد؟

                                                                                                         (حسین پناهی)


اولین متنی بود که سه چهار بار خوندم. یاد بچه گی های خودم افتادم . یاد اون موقع که صبح های زود که دم در منتظر سرویس مدرسه بودم  از رفت و امد ماشین ها  و تکاپوی مردم برای تامین معاششون و حتی از پرواز کردن پرنده ها و تلاششون برای بدست اوردن دونه  با همه وجودم لذت می بردم.


. وقتی یه چیزی می خواد برام اتفاق بیافته کاملا حالم به هم می ریزه دیشب دو باره همین جور شدم.

تا صبح چند بار از خواب پریدم .

دقیقا از صبح شروع شد. اول که با مامان  بحثم شد .خودم اصلا حالم خوب نبود. دیگه حوصله غر غر های  مامان را نداشتم. بیرون هم کار داشتم به الهه زنگ زدم گفتم بیا با هم بریم.

من رفتم پیش اقای حمزوی کارام را کردم و بعد هم با الهه و سارا رفتیم ستاره. دلم نمی خواست تنها باشم. به الهه گفتم زنگ بزنه به مهندس فتحی ببینه نمره ها را زده یا نه.

گفت که اره زدم.

دیگه دل تو دلم نبود. همونی بود که منتظرش بودم. امین نامزد سارا نمره ام را نگاه کرد.داشتم از استرس می مردم.

افتاده بود.

اولین باری بود که به خاطر نمره اینقدر حالم بد شده بود. بد جور سرگیجه گرفته بودم خودم را تکیه داده بودم به سارا  تا زمین نخورم  خوب شد سارا و الهه بودند.

دیگه اتفاق بد تر از این ممکن نبود برام بیافته.

اصلا حوصله نداشتم برم خونه. حوصله غر غر های مامان.

زنگ زدم به مهدی و بهش گفتم رفتم خونه اونا.به مامان هم زنگ زدم گفتم می رم پیش مهدی که نگران نشه.

مهدی زنگ زد به استاده. اما فایده ای نداشت.

فردا دارم می رم دنبال کارام. اگه درست نشه کارشناسی می ره به هوا!!!!!!!! به همین سادگی!


برام دعا کنید.
!! نوشته شده توسط مینا | 21:57 | یکشنبه پنجم اسفند 1386 •

 

بوی عید می اد.

امروز اولین ماهی گلی ها را کنار خیابان دیدم.

اما امسال دیگه مثل پار سال انتظارش را نمی کشم. می ذارم خودش بیاد.

نمی دونم چه حکمتی هست منتظر هر چی که هستم بر عکسش می شه.


این جور موقع ها فقط باید گفت:

به جهنم...............!


کاش زود تر این روزا تمام می شد.


راستی کسی بلده چه جوری می شه یه ای دی را پاک کرد؟!

 

!! نوشته شده توسط مینا | 23:2 | شنبه چهارم اسفند 1386 •

 

دوباره اون استرس لعنتی اومده سراغم.

هنوزم نمی دونم می تونم برم یا نه!

خیلی جالبه نه؟

۳ ۴ روز دیگه باید برم اما هنوز نمی دونم کجای کار هستم.

فکر اتفاقایی که ممکنه بیافته داره زجرم می ده.

 خدایا یعنی چی میشه؟ 

به جرات می گم از اول مهر تا حالا بد ترین روزایی بود که توی زندگیم داشتم هر روز به نحوی!

مخصوصا این ۲ ماه اخر.

خدایا نا شکری نمی کنم. ولی اخه یک نفر مگه چقدر ظرفیت داره؟!

خیلی دلم می خواد بی خیال شم ولی نمی تونم.

خدایا خسته شدم.

بازم مثل همیشه می سپارم دست خودت.

برام دعا کنید حداقل یک کم اروم تر شم.


احساس می کنم جو خونه متشنج شده.

نمی دونم چرا ولی فکر می کنم منم این وسط نقش دارم.(البته هر چی فکر می کنم کاری نکردم!)

احساسم بهم دروغ نگفته.

خدا کنه این دفعه را بگه!

احساس میکنم٬ فکر می کنم٬......٬ هیچی قطعی نیست!!!

خیلی بده! اگه مطمین باشی حداقل می شینی فکر می کنی که چه خاکی باید به سرت بریزی!

اما این جوری نه! فقط استرسش می مونه!!

منم که ما شا الله هزار ماشا الله توی این مورد رو دست ندارم.


 

 

!! نوشته شده توسط مینا | 22:13 | جمعه سوم اسفند 1386 •

 

باید چی را باور کنم؟

دم خروس یا قسم حضرت عباس؟

*

خیلی چیزا برام قابل هضم نیست.

خیل دلم می خواد دونه دونه گره های که توی ذهنمه را برام باز کنی.

فقط هم به دست خودت باز می شه.

*

خیلی برام جالبه که یک ادم چطور می تونه جلوی بعضی ها مثل یه تیکه سنگ باشه اما همون یک نفر

حاضر بشه برای یکی دیگه جونش را بده!

*

می خوام دختر خوبی بشم.

همونی که تو می خوایی. خود خودش.

*

دیروز خیلی خیلی حالم بد بود.

خیلی حساس شدم. بیشتر از همیشه.

یک کلمه بالا پایین بشنوم مثل ابر بهاری زار می زنم. دیگه برام هم مهم نیست که بخوام اشکامو قایم

کنم.

خیلی برام عجیبه که چطور تونستم جلوی پسر داییم اینجوری بزنم زیر گریه.

بیچاره چقدر ترسیده بود.

با اینکه گریه کردن خیلی ارومم می کنه اما از این حالت خودم بدم میاد

*

داداشی اگه دنیا را هم بهم بدن راضی به یک لحظه ناراحتیت نیستم.

چه برسه به این دانشگاه کوفتی!

داداشی با همه وجودم دوست دارم.

وقتی بغلم می کنی٬ وقتی باهام حرف می زنی٬ وقتی بوسم می کنی نمی دونی چقدر اروم میشم.

داداشی کاشکی می دونستی چقدر دوست دارم.


****حق با شما بود.نباید همه چیز را بنویسم پاکشون کردم.

 

!! نوشته شده توسط مینا | 13:55 | سه شنبه سی ام بهمن 1386 •